شهر پتوی شب را به سر می کشد و هیاهو آغاز می شود.
رنگ همه چیز عوض می شود، چه بی شرمانه شرافت را قمار می کنند...
من اینجا کنار پنجره ایستاده ام و به سکوت هیاهو نگاه می کنم...سکوتی که تنها من می شنوم...
نزدیک سحر است... شهر لباس بر تن می کند و نقابی دیگر به چهره می زند، ظاهر آراسته می کند تا روزی دیگر را آغاز کند...
شهر، هم رنگی می کند با کسانی که نجابت را از یاد برده اند، تا که رسوا نشود!!
این روزها شهر بد رنگ شده و من پر از هیاهوی سکوت....
برچسبـهـ ـا : بدون شرح
اینقدر این چند ماهه اخیر گفتم ایرانی ها, ایرانی ها؛ به این فکر میکنم از وقتی مهاجرت کردم چطور این همه خوبی و وقت گذاشتن های آدم های غیرملیت خودم را ندیدم! اگر یکم زودتر این گارد مسخره را برداشته بودم سریع تر هم مشکلاتم پیدا و درصدد رفعش بر می اومدم.
هیچی ندارم بگم جز شرمندگی ...